قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار فاطمه سلیمان پور

اشعار فاطمه سلیمان پور

به این پست امتیاز بدهید

شعر نخست :

 

در شهر من این نیست راه و رسم دلداری

باید بفهمم تا چه حدی دوستم داری

موسی نباش اما عصا بردار و راهی شو

تا کی تو باید دست روی دست بگذاری

بیزارم از این پا و آن پا كردنت ای عشق

یا نوشدارو باش یا زخمی بزن كاری

من دختری از نسل چنگیزم كه عاشق شد

بیگانه با آداب و تشریفات درباری

هر كس نگاهت كرد چشمش را درآوردم

شد قصه ی آغامحمدخان قاجاری

آسوده باش، از این قفس بیرون نخواهم رفت

حتی اگر در را برایم باز بگذاری

چون شعر هرگز از سرم بیرون نخواهم كرد

باید برای چادرم حرمت نگه داری

تو می‌رسی روزی كه دیگر دیر خواهد بود

آن روز مجبوری كه از من چشم برداری

 


شعر دوم :

 

تمام خانه، پیچ کوچه ها، طول خیابان را

به یادت کوه ها و دشت ها را و بیابان را

برای دیدن چشمت، دلم تنگ است و دنیا تنگ

شبیه برّه ای کوچک که گُم کرده ست چوپان را

خدا با دیدن چشمان اشک آلود من امروز

برای حس همدردی فرستاده ست باران را

نه آغوشی، نه حتی پاسخ گرم سلامم ، آه

چگونه حس نباید کرد سرمای زمستان را؟

تو وقتی می رسی که فرصت لب باز کردن نیست

و در خود می کُشم من آرزوهای فراوان را

نگاهم می کنی؛ چون کوه، سرسختم ولی چشمم

گواهی می دهد آرامش ماقبل توفان را

میان خانه عطرآشنایی دور پیچیده

و باد آورده از آغوش سبزت بوی ریحان را

و من که عاشق سرسبزی و کوه و در و دشتم

ندیدم بی تو مدت هاست گل ها را، گیاهان را

من از آداب مهمانداری ات چیزی نمی دانم

ولی در شهر من رسم است، می بوسند مهمان را

میان بازوانت خلوت امنی فراهم کن

برایم فاش کن آن عشق پنهان در گریبان را

تو بین خواب هایم با پرستو کوچ خواهی کرد

و من از صبح تا شب، یکه و تنها کلاغان را


واژگان کلیدی : اشعار فاطمه سلیمان پور،نمونه شعر فاطمه سلیمان پور،شاعر فاطمه سلیمان پور،شعرهای فاطمه سلیمان پور،شعری از فاطمه سلیمان پور،یک شعر از فاطمه سلیمان پور،غزل غزلیات غزل های غزلی از فاطمه سلیمان پور،فاطمه سليمان پور.

......

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*