
سعدی-غزل مشکوک
شماره 17
چه درد دل است این چه من درفتادم
که در دام مهر تو دلبر فتادم
چه بد کرده بودم که ناگه از این سان
به دست تو شوخ ستمگر فتادم
مرا با چنین دل سر عشقبازی
نبود اختیاری ولی در فتادم
به میدان عشق تو در اسب سودا
همی تاختم تیز و در سر فتادم
بدین گونه هرگز نیفتادم ار چه
در این شیوه صد بار دیگر فتادم
ز غرقاب این غم رهایی نیابم
که در موج دیده چو لنگر فتادم
خیال لب و روی و خالش بدیدم
به سر در گل و مشک و شکر فتادم
بلغزید دستم از آن زلف مشکین
بدان خال مشکین به چه درفتادم
در آن چاه جانم خوش افتاد لیکن
ز بدبختی خویش بر در فتادم
به طالع همی خورده سعدی همه عمر
که بودی تو غمخوار و غمخور فتادم