
رهی معیری – غزلیات
شماره 40
دامن دریا
کنج غم هست اگر بزم طرب جایم نیست
هست خون دل اگر باده به مینایم نیست
به سراپای تو ای سرو سهی قامت من
کز تو فارغ سر مویی به سراپایم نیست
تو تماشاگه خلقی و من از باده ی شوق
مستم آن گونه که یارای تماشایم نیست
چه نصیبی است کز آن چشمه ی نوشینم هست؟
چه بلایی است کز آن قامت و بالایم نیست؟
گوهری نیست به بازار ادب ورنه رهی
دامن دریا چون طبع گهر زایم نیست.