
رهی معیری – غزلیات
شماره 29
نگهبان وطن ( 1 )
ای وطن، خصم تو را سنگ به جام افتادست
طشت رسوایی این بوم ز بام افتادست
آتش کینه برافروز که در خانه ی ما
هر دغل پیشه در اندیشه ی خام افتادست
روز خون ریختن از خائن ملک است امروز
از چه شمشیر تو در بند نیام افتادست؟
ریشه ی خصم برافکن که زبون گشت و ضعیف
جان این گرگ برآور که به دام افتادست
سر بیگانه پرستان به کمند است، بیا
تا ببینی که به دام تو کدام افتادست
خون ما خورد بداندیش و کسی آگه نیست
بس که نوباوه ی جم، در پی جام افتادست
یوسف ملک به زندان بلا مانده اسیر
بر رخ مهر، سیه پرده ی شام افتادست
ای نگهبان وطن نوبت جان بازی توست
سر فدا ساز که هنگام سرافزاری توست
واژگان دشوار : 1 – این شعر بدون تخلص در سال 1325 در شماره 178 مجله تهران مصور چاپ شده است .