دوست همان به که بلاکش بود

مولانا-غزل شماره 994

 

دوست همان به که بلاکش بود

عود همان به که در آتش بود

جام جفا باشد دشوار خوار

چون ز کف دوست بود خوش بود

زهر بنوش از قدحی کان قدح

از کرم و لطف منقش بود

عشق خلیل ست درآ در میان

غم مخور ار زیر تو آتش بود

سرد شود آتش پیش خلیل

بید و گل و سنبله ی کش بود

در خم چوگانش یکی گوی شو

تا که فلک زیر تو مفرش بود

رقص کنان گوی اگر چه ز زخم

در غم و در کوب و کشاکش بود

سابق میدان بود او لاجرم

قبله ی هر فارس مه وش بود

چونک تراشیده شده‌ست او تمام

رست از آن غم که تراشش بود

هر کی مشوش بود او ایمن ست

گر دو جهان جمله مشوش بود

مفخر تبریز تو را شمس دین

شرق نه در پنج و نه در شش بود

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها