بسودای آن شاه بیچون تویی

بسودای آن شاه بیچون تویی

دوان سوی آن هفت گردون تویی

طلبکار آن در شاهی بدانک

فرو رفته بحر پرخون تویی

به فرمان همت فرو رفته ای

به جاروب لا هر چه مادون تویی

چو رشک هزاران چو لیلی ویست

دلا در هواهاش مجنون تویی

ازین فتنه ای که جهان تو نبرد

به جان تو مرده که مفتون تویی

برای کسان کوست بحر خوشی

کم است این مشایب که محزون تویی

تو محسود آنی که در اندرونت

اگر چند کاهی ز بیرون تویی

چو عشقش دمی بر تو افسون بخواند

برنج همه عالم افسون تویی

چو مخدوم شمس الحق و نیست نوح

تو در زیر ازین فلک مشحون تویی

بگویم سخن در می و روی خوب

غرض از می و روی میگون تویی

به قانون عشقش کسی ره نیافت

از آن دن دلا گر به قانون تویی

جمالش چو مصری پر از شکر است

مر آن مصر را شیخ ذوالنون تویی

چو خورشید عشقش درون تو رفت

چه غم داری ار طین مسنون تویی

خیال خداوند شمس الحق است

بیا که همای همایون تویی

چو مرغ خیالش درون لانه کرد

دروما خجسته و میمون تویی

چو طور است عشقت درو بنگرم

که انظر بگفتی و ذالنون تویی

چو عشقش تو را دید بیضا نمود

پس امروز موسی و هارون تویی

ایا خاک تبریز نزدیک من

سراسر همه گنج قارون تویی

از آن خاک آری که معجون کنم

که دل را مقوی و معجون تویی

 

.....
اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

دیدگاهی بنویسید

*

0