قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / اشعار مولانا / دیوان شمس / غزلیات شمس / حرف ی / چو آن مه برآید به سوی دیاری

چو آن مه برآید به سوی دیاری

به این پست امتیاز بدهید

چو آن مه برآید به سوی دیاری

نماند مهان را به عشقش قراری

به چاه فراقش ز مستی فتادم

کمندش بجویی ز چاهم بر آری

چو زاری عاشق مهم دوست دارد

همه مو به مویم به مویه بزاری

بر آری به زاری بگویی بر آری

که زارست بی حد ز عشقت نزاری

امید قبای وصال تو جانم

کمر بسته گوید بفرمای کاری

به روز زمین زاد و صد ره ببویم

بیاد خیالت به بوی کناری

به خرگاه عاشق قنق گشت نوری

وز آن یادگارست ناری چه ناری

چو شب گشت دریای هجران او را

نبینم نهایت ندانم کناری

بنفروشد این دل به نور دو دیده

از آن نار عشقت بلا به شراری

به جای یکی جان دو صد جان ببخشد

اگر جان سپاری به عشقش سپاری

بگفتند ایشان رحیقی ز باده

ز سودای شاهی عجب شهریاری

اگر خاک پایش زند بر دو دیده

بدیده درافتد عجایب خماری

به مستی فلک ها به صورت چو ماهی

ظریفی لطیفی ملیحی عیاری

یکی و یگانه بکش در دو عالم

ز اوصاف خویشش ندارد شماری

که بویی ز یک وصف از آن وصف بی حد

برآرد به خوبی ز عاشق دماری

بگو کیست مخدوم شمس الحق دین

شهنشاه تبریز هر جا دیاری

 

......

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code