قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار مولانا / دیوان شمس / غزلیات شمس / حرف ی / صنما بر همه جهان چو تو خورشید انوری

صنما بر همه جهان چو تو خورشید انوری

صنما بر همه جهان چو تو خورشید انوری

قمرا چه رسد تو را که به خورشید بنگری

همه عالم چو جان شود همگی گلستان شود

شکم خاک کان شود چو تو بر خاک بگذری

تن من همچو رشته شد به دلم مهر کشته شد

چو به سر این نوشته شد نبود کار سرسری

چو سحر پرده می درد تو پس پرده می روی

چو به شب پرده می کشد تو به شب پرده می دری

صنما خاک پای خود که مرا سرمه وام ده

که نظر در تو خیره شد که تو خورشیدمنظری

رخ خوبان این جهان همه آبست و جود نهر

سر شاهان این جهان بجوی هیچ نشمری

چو درآمد خیال تو مه نو تیره شد بگفت

چه عجب گر تو روشنی که از او آب می خوری

شه ما گفت ای مها تو ز ما خود چه دیده ای

بستان جام مکرمت تو به شب پرده میبری

ز وصالش اگر دمی بچشی تو شوی جمی

سر شاهلان این جهان همه باب ست تو سری

تو چه عاشق نگشته ای بسوی بدر نگذری

بنمانی بیک صفت که تو شاهی نه لشکری

دل عشاق ما ببین شده هر یک منوری

چه نمودند چاکری بفزودند مهتری

چو بشد شاه یارشان بنماید غبارشان

برسیدست خارشان ز خزان معصفری

همه شادند و جمله خوش ز وصال شه جهان

فرح آمد طرب فشان ز شراب معنبری

چو به تبریز شمس الدین بدهد جام زرین

بکند مهر آفرین به زبان سزاوری

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code