قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار مولانا / دیوان شمس / غزلیات شمس / حرف ی / عنان عقل گر از دست نفس بستانی

عنان عقل گر از دست نفس بستانی

عنان عقل گر از دست نفس بستانی

کشند غاشیه ات شاهدات روحانی

اگر تو دیو طبیعت در آوری در بند

تو را رسد که کنی دعوی سلیمانی

تو شاهدی ز گلستان باغ فردوسی

روا بود که شوی صید جغد ویرانی

تویی همای سعادت درین طلسم وجود

ولی چه سود که محبوس بند و زندانی

تویی معاینه جان جهان نمای دو کون

ولیک طبع تو کرده است خانه ظلمانی

اگر ز ظلمت تن وا رهی عیان بینی

که هم سکندر و هم خضر و آب حیوانی

تموز نور تجلی ست در درون دلت

بحل تو چشمه خورشید چند پوشانی

به دام عقل و طبیعت مدوز جامه تن

چرا تو سلسله عشق را بجنبانی

توالیان فلک می زنند نوبت عشق

بیا دلا بشنو بانگ کوس سلطانی

به ریسمان طبیعت بمانده ای شب و روز

که دوختست ورا کوه های روحانی

شفای جان تو از حق همی رسد دم دم

وگر تو کم کنی از خود غذای نفسانی

به کوه طور چو موسی تو یک قدم در نه

که تا به گوش تو آید ندای سبحانی

خروج کن که نزولت به منتها برسید

بود به مرکز اصلی رسی به آسانی

وگر عروج نکردی و باز پس ماندی

بدانکه مائده از دست رفت نادانی

بزیر چنبر چرخ اندرون چو بیوه زنان

اسیر چرخ بمانی و چرخه گردانی

تو آمدی که کمال خرد کنی حاصل

دریغ باشد اگر رو نهی به نقصانی

برآ ز چاه طبیعت که چاه دیو و دد است

به ملک مصر قمر شو که یوسف جانی

نصیحت پدرانه بگفتمت بشنو

به قول مفخر تبریز نور روحانی

به غیر او منگر غیر از میان برگیر

که تا ز دست فضولات نفس برهانی

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code