قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / اشعار مولانا / دیوان شمس / غزلیات شمس / حرف ی / هزار ساله رهست از تو تا مسلمانی

هزار ساله رهست از تو تا مسلمانی

به این پست امتیاز بدهید

هزار ساله رهست از تو تا مسلمانی

هزار سال دگر تا به حد انسانی

اگر تو سلسله عشق را بجنبانی

درون طاس فلک مهره را بغلطانی

اگر ز نقش و ز نقاش باشدت خبری

سمند فکر به بالای عرش بر رانی

بزرگواری نژادی به قدر و اصل و نسب

ولی چه سود که تو قدر خود نمی دانی

نرفته ای تو بدین وادی طویل آسا

چو روز سیر در آید درو فرو مانی

بیا تو گوهر خود را درین عدم بشنو

که هیچ غصه نباشد بتر ز نادانی

چو عیسیی تو درین دیر و موسی اندر طور

نه طیلسان و نه ناقوس و نی چو رهبانی

چو صعوه در تک چاهی حریف یوز مشو

که شاهبازی و سیمرغ را سلیمانی

ز جام و ساغر وحدت اگر بنوشی می

چو خضر سر معانی ز لوح بر خوانی

ندیده صورت خود را در آینه روشن

معانیی که حقیقت بود کجا دانی

گشای دیده باطن درین محیط ظهور

ببین تو در صدف آشکار لمعانی

بگوش جان بشنو نطق شمس تبریزی

سماع معرفت از عاشقان ربانی

 

......

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code