قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار مولانا / دیوان شمس / غزلیات شمس / حرف ی / ای آنکه در دلی چه عجب دل گشادستی

ای آنکه در دلی چه عجب دل گشادستی

ای آنکه در دلی چه عجب دل گشادستی

یا در میان جانی یا جان فزاستی

آمیزش و منزهیت در خصومتند

کی جان ماستی تو عجب یا تو ماستی

گر آنی و گر اینی و گر بحر لذتی

جمله حلاوت و طربی بی عطاستی

تو امر مطلقی و بر نارسیدگان

این است اعتقاد که خوف و رجاستی

چون یوسفی به حسن و بر اخوان کدورتی

یعقوب را همیشه صفا در صفاستی

مجنون شدیم تا که ز لیلی بری خوریم

ای عشق تو عدویی و هم عقلهاستی

ای عقل من بدی تو و از عشق زر شدی

تو کیمیا نه ای علم کیمیاستی

ای عشق جبرییلی در راز گستردی

گویی که وحی او همه انبیاستی

آنکس که عقل باشدش و این گمان برد

تو از گمان و عقل و تفکر جداستی

هرگز خطا نکرد خدنگ اشارتت

وانگه خطا کند تو غفور خطاستی

گر باد را نبینی ای خاک خفته چشم

گر باد نیستی چه سبب در هواستی

گر چه بلند گشتی از کبر دور باش

از کبر شرم دار که از کبریاستی

از دور نار دیدم و نزدیک نور بود

گر اژدها نموده ای ما را عصاستی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code