تا کی دلا تو دور از روی نگار باشی
گلزار او نبینی رنجور و زار باشی
از وی نظر نبینی از وی خبر نیابی
چون ماهیی ز بحرش در انتظار باشی
گرگ فراق فربه گشتست خون مادر
اندر فراق یوسف لاشک نزار باشی
چشمش چو آهوی بود یا شیر بیشه عاشق
زین هر چه هر چه بود او باری شکار باشی
ای باد روح پرور از بهر من به تبریز
سر بر زمین نه او را چون برگذار باشی
بهر کنار او را ای جان مرا بگویی
کز بحر عشق تا کی تو بر کنار باشی
زخم سگ فراقش می کش دلا به دندان
بر تازی وصالش روزی سوار باشی
چون گنج بی کرانه مخدوم شمس دینست
شاید که همچو مهره وابست یار باشی
جان را تو دار داری میکن که ناگهانی
در بارگاه وصلش با گیر و دار باشی
پس مانده فراقی روزی نمایمت من
تو حاکم و سبک رو چون روزگار باشی
نان پاره ای چو دادت او از تنور وصلش
شمشیر حق گردی بس آبدار باشی
ای دست از فراقش از زخم من نگاری
جام وصال در کف پیش نگار باشی
ای چشم چون خرانم می بار ز ابر رحمت
کز شمس حق دین تو زو نوبهار باشی
ای چرخ و بخت و طالع بیکار گشته ای لیک
خورشید من برآید گردان کار باشی
بی او خریست این بخت بارش ز خار هجران
گوریش خر به زیر آ چه قید بار باشی
بخت آن بود که روزی در وصل تاج خوبان
در پیش تخت بختش فرمان گذار باشی
با وصل او ببافم گر پود و تار بخت است
گاهی چو پود گردی گاهی چو تار باشی
خورشید می خرامد در بر جهای دولت
در وصل آن یگانه دوران هزار باشی
ای هر دو دیده من آمد بشارتی نو
کز دید آن یگانه هر یک چهار باشی
بی وصل او یکی آه تنها ز جمله عشرت
در وصل آن یگانه دوران هزار باشی
گفتی به بحر عشقم گستاخئی تو باری
گفتم که آری بارم گر رانکه یار باشی
تبریز هیچ باشد من پیش او نشسته
چون احمد و ابوبکر وانگه تو غار باشی