قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / اشعار مولانا / دیوان شمس / غزلیات شمس / حرف ی / اگر مخدوم من اندر پرستی

اگر مخدوم من اندر پرستی

به این پست امتیاز بدهید

اگر مخدوم من اندر پرستی

منم با چرخ گردون سر برستی

خداوند شمس دین کز خاک پایش

مرا تاج سلیمان بر سرستی

خوشستم عشق سیمین بر ولیکن

سبک روح و مبارک پیکرستی

اگر مرگ از حیاتش نم گرفتی

همایون مورد و خوش مصدرستی

اگر لطفش بباریدی برین خاک

چو فردوسی بدی و اغبرستی

به روضه وصل او گرمی چریدی

براق همتم کی لاغرستی

ازو گر یافتی دیو التفاتی

ز گنجش به بدی کام زرستی

اگر خاک از قدومش واقفستی

همه اجزاش ریحان گسترستی

زمین و کوه کی بر جای ماندی

به سوی چاه اوشان گر پرستی

اگر حلقه به گوش امر بودی

تن من همچو حلقه بر درستی

مرا خود کی امید عفو بودی

ز خارم هم لحاف و بسترستی

جهان گر زانچه من دیدم بدیدی

جهان مر آن جهان را مفخرستی

وگر غیرت نمودی ارمغانی

ز غیرت خارهای خاورستی

اگر برعکس رویش را بدیدی

درو تلخی نماندی کوثرستی

به گورستان نظر کردی بدان چشم

همان ساعت خیالش محشرستی

سر رستم بپوشیدی به معجر

اگر چه رستمم در چادرستی

و گر جا در نمودی عکس مردیش

سر شیران به زیر معجرستی

دلم چندین بسوزیدی ز عشقش

گر از وصفش یکی در دیگرستی

اگر خالی بدی از وی برویی

به دیدارش دو دیده انورستی

هزاران سجده آن کس را پیاپی

به جان و دیده ها هم در خورستی

سمندر شکل گشتی جمله عالم

اگر از آذرش در آذرستی

ز سر می نکردی نیک روشن

به دل بر موج خون گر کمترستی

ز هجرانش زبانم بار دارد

وگر نی سر عشقش دفترستی

سر راهت نبودی خاک تبریز

عبیر مشک و رود و عنبرستی

نثاری کردمی بر خاک تبریز

گرم انبارهای جوهرستی

 

......

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code