زهی بخت و زهی دولت که دریابد چنین ناری

زهی بخت و زهی دولت که دریابد چنین ناری
به این پست امتیاز بدهید

زهی بخت و زهی دولت که دریابد چنین ناری

کند امروز مردانه عجایب طرفه بازاری

اگر کوری بود منکر نه بیجانی و نادانی

چه نقص این باغ و گلشن را اگر نبود درو خاری

چه خونریزند آن مردان چه عیارند آن مستان

نداند قصه ایشان به جز خونریز عیاری

کسی کش بار دلبر شد ز فخر و عار برتر شد

چو آن درویش دو سر شد نخواهد سر نه دستاری

چو با مستان به پیوست او بود پیوسته سرمست او

شود گویی ندیدست او به جز معشوق او یاری

بپنداری رو این ره را که بینی روی آن مه را

شب مهتاب را هرگز نبیند جز که بیداری

طلسمات ست بس مشکل درین ره جمله تا منزل

برون از هفت و از شش دان برون از پنج و از چاری

بسی پرده است بر پرده ز نور و ظلمت او کرده

از آن سو نور در نور است و زین سو نار در ناری

تو چون زین چار بگذشتی ز نور و نار بگذشتی

ندارد حاصلی این ره به جز پندار گفتاری

دلا بر سر چه می لرزی همان ارزی که می ورزی

ایا با دیده بی سر شو که سر یابی ازو باری

هر آن کو سر بیندازد چو شمع از نور بگدازد

سر و دستار آن کس را سر خردان و افساری

بکشتن گاه عشاق آید آن طارم بدین طاق آ

که تا هر سوی منصوری ببینی بر سر داری

چو بی ملاح و بی کشتی در آن دریا فرو رفتی

ز هر موجی تو را هر دم گشاید بوالعجب کاری

چه کار است آن نداند کس ز خود بگذرد در آن رمکس

چو بگذشتی رود زان پس نماند در تو افکاری

ببینی در کهی کویی ز شخص خلق انبوهی

ز هر یک ذره خورشیدی ز هر یک خار گلزاری

چو در خاری تو آن بینی ز گلزار جهان بینی

حمش مینوش می پنهان مجو یکدم تو هشیاری

در آن دریای بی پایان شوی مطلق سراسر جان

همه آن شو چرا آیی بده دل را به دلداری

.....
  • امین پیرانی
  • هیچ
  • 27 views
  • ۱۳ آذر ۹۷
اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

دیدگاهی بنویسید

*

0