قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / اشعار مولانا / دیوان شمس / غزلیات شمس / حرف ی / بیا ساقی که مهجورم از آن دلدار پنهانی

بیا ساقی که مهجورم از آن دلدار پنهانی

به این پست امتیاز بدهید

بیا ساقی که مهجورم از آن دلدار پنهانی

ز وصل او نشانم ده ز احوالم چو می دانی

ز نور اوست چشم ما چنین بیننده ای غافل

شود چشم تو هم روشن گر این اسرار برخوانی

مسیح وقت می آید برای رنگ رز خانه

که رنگ بوالعجب آرد به هر تصنیف و دستانی

چه دستان ست کز دستش کند صد رنگ در یکدم

وگر رنگی یکی آرد از آن جمع پریشانی

ز رنگ او بدانستم که دستش هست بالاتر

ازین دستی که آب و گل کند نقشش بر ایوانی

رها کن آب و گل بگذر که تا جان و دلت باشد

ز جان و دل گذر کن یا ز چون محبوب جانانی

نوای ارغنون جان از آن بانگ صفیر آید

که آدم را لواها بود از تایید یزدانی

صفا خواهی بجو او را به هر الوان و هر رنگی

که صد نور و صفا یابی از آن محبوب پنهانی

ز عشق شمس تبریزی ست فیض دیده باطن

زهی تشریف کرمنا زهی انوار ربانی

 

......

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*