قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار کامل شاعران / عنصری / قصاید عنصری / چیست آن آبی چو آتش و آهنی چون پرنیان

چیست آن آبی چو آتش و آهنی چون پرنیان

عنصری بلخی

قصیده شماره ۴۸

در مدح سلطان محمود

چیست آن آبی چو آتش و آهنی چون پرنیان

بی روان تن پیکری پاکیزه چون در تن روان

ار بجنبانیش آب است ار بلرزانی درخش

ار بیندازیش تیر است ار بخمّانی کمان

از خرد آگاه نه و در مغز باشد چون خرد

از گمان آگاه نه و در دل رود همچون گمان

آینه دیدی بر او گسترده مروارید خرد

ریزه ی الماس دیدی بافته بر پرنیان

بوستان دیدار و آتش کار و نشناسد خرد

کآتش افروخته است آن یا شکفته بوستان

آب داده بوستان سبز چون مینا به رنگ

زخم او همرنگ آتش بشکفاند ارغوان

در پرند او چشمه ی سیماب دارد بی کنار

و اندر آهن گنج مروارید دارد بیکران

هیچ کس دیده است مر سیماب را چشمه ی پرند

هیچکس دیده است مروارید را پولاد کان

از گل تیره است و شاخ رزم را روشن گل است

گلستان رزمگه گردد ازو چون گلستان

تا به دست شاه باشد مار باشد بی فسون

کشتن بدخواه او را تیز باشد بی فسان

شاه گیتی خسرو لشکرکش لشکرشکن

سایه ی یزدان شه کشور ده کشورستان

زیر کردارش بزرگی زیر گفتارش خرد

زیر پیمانش سپهر و زیر فرمانش جهان

گر سخن گوید خرد او را ستاید در سخن

ور میان بندد بزرگی پیش او بندد میان

جان سخن گوید به نامش آفرین گوید خرد

دل دهان گردد بدان گفتار و اندیشد زبان

گرنه از بهر زمین بوسیدنستی پیش او

مرمیان را نیستی پیوند و بند اندر میان

پست گشته راستی از نام او گردد بلند

پیر گشته مردمی از یاد او گردد جوان

ای خرد را جان و جان را دانش و دل را امید

پادشاهی را چراغ و نیکنامی را روان

سوخته تیغت درفش لشکر ترکان چین

برزده گرد سپاهت لشکر هندوستان

بر دل تیره نهاده پیش یزدان برده اند

داغ تمییز تو ای شاه جهان چیپال و خان

بر سپهر مهر مهری بر نگین داد مهر

در سر گفتار چشمی در تن کردار جان

خواسته بخشی که خواهنده چنان داند که هست

زیر هر بخشی ز انگشت تو گنج شایگان

کوه کان باد وزان گردد به جنبش اسب توست

کوه گردد زیر زین و باد گردد زیر ران

گرت نیل و ناردان باید به جنگش تیز کن

گرد میدان نیل گردد سنگریزه ناردان

رجم دیوان را ستاره چون شود در تیره شب

تیر تو زان سان رود در جوشن و بر گستوان

تن به امید تو دارد زندگانی را به کام

جان ز بیم تیغ تو بر مرگ دارد دیده بان

از هنر نیکی نیاید بی دل و بازوی تو

از رمه چیزی نماند چون بماند بی شبان

کارخواهی کاربخشی کاربندی کارده

کاربینی کارجویی کارسازی کاردان

شادی و شاهی تو داری شاد باش و شاه باش

جامه ی شادی تو پوش و نامه ی شادی تو خوان

نیک باد آن جان همیشه کز تو باشد نیکبخت

شاد باد آن دل همیشه کز تو باشد شادمان

تا به نوروز اندرون باشد نشان نوبهار

تا سپاه تیر ماه آرد نشان مهرگان

خرمی و زندگانی و بزرگی و هنر

با تو باد این هر چهار ای شاه گیتی جاودان

 

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code