
عرفی شیرازی- غزل شماره 4
شب آمد، ای مرا سامان بیارایید محفلها
بشویید از میِ بیغش غبار کینه از دلها
برید آهسته تابوت شهیدان یک نفس، باشد
درین ره محملِ من هم شود همراهِ محملها
بکویت هر طرف خاکی به آب دیده گِل کردم
که تعمیری کنم قصر محبت را به این گلها
مهل کاین قبله گه خاکی نماند، تیغ بیرون کش
که از کوی تو سیل آب چشمم برد بسملها
بهر گامی از آنرو دورتر گردیدی از مقصد
که رو برتافتی از راه و کردی قطع منزلها
ز آب چشم خویش افتاده عرفی باز در بحری
که امواجش گه طوفان نیاید سوی ساحلها



