
عرفی شیرازی- غزل شماره 3
ای دل منشین، خیز، که بیباک تو تنها
با شیشۀ می رفته به گلگشت چمنها
نومید ز بالين که برخاسته، یارب
کز نرگس تر ژاله فشاند به سمنها
این قوّت حسن است که دلهای اسیران
زلف تو برون میکشد از چاه ذقنها
ماندند غریبان به قريب تو درین شهر
چندانکه گرفتند عزاشان بوطنها
گرعشق زلیخا نشود يار، کی او را
تشریف جوانی برد از چهره شکنها
عرفی گنهت چیست که آن گل نکند گوش
هر چند که از حال تو گوییم سخنها



