ورود-ثبت نام

نسیم خاک مصلی و آب رکن آباد

عبید زاکانی – غزل شماره 33

نسیم خاک مصلی و آب رکن آباد

غریب را وطن خویش می برد از یاد

زهی خجسته مقامی و جانفزا ملکی

که باد خطه ی عالیش تا ابد آباد

به هر طرف که روی نغمه میکند بلبل

به هر چمن که رسی جلوه میکند شمشاد

به هر که درنگری شاهدیست چون شیرین

به هر که برگذری عاشقیست چون فرهاد

در این دیار دلم شهر بند دلداریست

که جان به طلعت او خرمست و خاطر شاد

سرم هوای وطن میپزد ولیک دلم

ز بند زلف سیاهش نمیشود آزاد

ز جور سنبل کافر مزاج او افغان

ز دست نرگس جادو فریب او فریاد

غنیمتست غنیمت شمار فرصت عیش

که تن ضعیف نهاد است و عمر بی بنیاد

بگیر دامن یاری و هرچه خواهی کن

بنوش باده ی صافی و هرچه بادا باد

به سوی باده و نی میل کن که میگویند

((جهان بر آب نهاده است و آدمی بر باد)) (1)

خوشست ناز و نعیم جهان ولی چو عبید

((غلام همت آنم که دل بر او ننهاد)) (2)


واژگان دشوار : 1و2-این دو مصراع از سعدی است .

 

نویسندگان :

نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها