ورود-ثبت نام

عشقم آتش زد و از وی اثری پیدا نیست

طبیب اصفهانی – غزل شماره 22

عشقم آتش زد و از وی اثری پیدا نیست

وه ازین آتش پنهان شرری پیدا نیست

به خدنگم چو زدی سینه ی گرمم مشکاف

که ز پیکان تو در دل اثری پیدا نیست

شمع آخر شد و پروانه ز پرواز نشست

چه کنم آه شبم را سحری پیدا نیست

بخت بد بین که اسیریم به کاخی که در او

رخنه ای نیست هویدا و دری پیدا نیست

همه عشاق ز خونین جگرانند و چو من

زآنهمه عاشق خونین جگری پیدا نیست

رحمتی کن تو درین بادیه ای ابر عطا

به زلال تو ز من تشنه تری پیدا نیست

زورق افکندم و امید سلامت دارم

در محیطی که ز ساحل اثری پیدا نیست

تو چو خورشید جهانتابی و در کشور حسن

جلوه کن جلوه که چون تو دگری پیدا نیست

گشته سرگرم طواف حرم، آتش نفسی

که ز مرغان حرم بال و پری پیدا نیست

بس گهر ریخته در مخزن اندیشه ولی

چون خیال تو گرامی گهری پیدا نیست

هر کسی کشت نهالی و بری داد طبیب

کشته ی ماست که او را ثمری پیدا نیست

 

نویسندگان :

نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها