تا به من از ناز ساقی سرگران افتاده است

طبیب اصفهانی – غزل شماره 20

تا به من از ناز ساقی سرگران افتاده است

همچو شمع محفلم آتش به جان افتاده است

خواهش دنیا دگر در دل نمی گنجد مرا

داغ آنجا کاروان در کاروان افتاده است

دل جدا از حلقه ی زلفش نمی گیرد قرار

همچو آن مرغی که دور از آشیان افتاده است

تا به سیر گلستان برخاست آن رشگ بهار

گل ز بی قدری ز چشم باغبان افتاده است

از طبیب خسته گر احوال پرسندت بگوی

دیدمش در بستر غم ناتوان افتاده است

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها