یا ساقی دلم آشفته ی توست

طبیب اصفهانی – سایر اشعار شماره 4

مثنوی

ساقی نامه

یا ساقی دلم آشفته ی توست

درین میخانه گفته گفته ی توست

بده جامی که بس حالم خراب است

دل اندوهناکم در عذاب است

طبیبا چون تو را طی شد جوانی

گذشت ایام عیش وکامرانی

کنون اندیشه کن وقت است وقت است

خموشی پیشه کن وقت است وقت است

به کنج بی کسی رو با دل خوش

که کنج بی کسی جاییست دلکش

بسا محفل بسا مجلس که دیدی

بسا کز جام عشرت می کشیدی

کناری رو چو تیرت از کمان جست

خجل منشین شکارت چون شد از دست

گریزان شو ز مشت جاهلی چند

بده دستی به دست کاهلی چند

که شاید عاقبت کامت برآید

میان کاملان نامت برآید

ز تنهایی دلت آشفته تا کی

رفیقان رفته و تو خفته تا کی

درین وادی مکن خوابی و برخیز

ازین چشمه بکش آبی و برخیز

اگر گردی چو اختر گرد آفاق

شوی تا بر سر این نیلوفری طاق

درون پرده راه جستجو نیست

همه اسرار و اذن گفتگو نیست

بود اسرار پنهانت شود حل

برآیی چون برین خاکستری تل

خداوندا “طبیب” منفعل را

اسیر خاکدان آب و گل را

از این زندان غم آزادیش بخش

درین ویران ره آبادیش بخش

منم چون لاله در هامون نشسته

به خاک افتاده و در خون نشسته

به بخت خود چو مجنون مانده در جنگ

نشسته تا کمر چون کوه در سنگ

نمی بینم درین صحرای اندوه

هم آوازی که با ما خاست جز کوه

ولی او هم هم آوازی چه داند

جمادی رسم دمسازی چه داند

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها