
شعر نخست :
آنچنان ساده ام
که گنجشک ها هم می توانند
در جیب هایم لانه کنند
با پروانه ای سال ها دوست می شوم
برای پای مورچه ام که به گل می ماند
های های گریه می کنم
در دور و دراز باور خود کودک می مانم
همیشه ، حالا
چقدر با من رو راستی
از اینجا تا کجای دنیا برای تو بدوم
و یا با کدام شاخه ی خیانت
خودم را حلق آویز کنم
روزی وقتی که دیگر من نیستم
نمی خواهم
در پیدا و پنهان
تلخ بخندی
و یا به خنده بگویی که من واقعا ساده بوده ام
حتی در پیله ی تصور و تصویر .
شعر دوم :
از ناگهان چشم تو افتادم
به جنگلی در مه غلیظ
در بیکران سپید و سیاهش
دو شمایل آویخته در خدا می پرسید
پس کوچه های منتهی به شما کجاست؟
عشق به ترحم نمی چکد
همه جا بوی معصیت است
نزدیکتر بیا سردم می شود
وقتی می فهمم از کدام واقعه سردرآوردم.
واژگان کلیدی : علی عبداللهی برفجانی،صلصال گیلانی،صلصال گيلاني،سلسال گیلانی،اشعار،نمونه شعر،شاعر،شعرهای،شعری از،یک شعر از،شعر نو.









