
صائب تبریزی- غزل شماره 3652
پنبه نبود که شد از سینۀ افگار سفید
چشمِ داغم شده از شوق نمکزار سفید
در دیاری که تو از جلوه فروشان باشی
گل ز خجلت نشود بر سر بازار سفید
پیش من دم نتواند ز نظربازی زد
گرچه شد دیدۀ یعقوب درین کار سفید
آنقدر همرهی از بخت سیه می خواهم
که کنم دیدۀ خود در قدم یار سفید
سعی کن تا ز سیاهی دلت آید بیرون
همچو زاهد چه کنی جبّه و دستار سفید؟
صائب از دست مده جام می گلگون را
از شکوفه چو شود چادر گلزار سفید



