سر آشفته ز دستار بسامان نشود

صائب تبریزی- غزل شماره 3607

سر آشفته ز دستار بسامان نشود

جمع گردیدن کف لنگر طوفان نشود

گل چو خندید محال است دگر غنچه شود

سر چو آشفته شد از عشق، بسامان نشود

شوخی حسن عیان می شود از پردۀ شرم

برق از ابر محال است نمایان نشود

پنبۀ نازده حلاج ز حق می خواهد

مغز منصور محال است پریشان نشود

دزد را خاطر آگاه شب مهتاب است

دل روشن گهران عاجز شیطان نشود

از تهی چشمی ما رزق پراکنده شده است

دانه در دام محال است پریشان نشود

بگذر از پرورش نفس که این بدکردار

آشنا چون سگ دیوانه به احسان نشود

تا صدف مهر خموشی نزند بر لب خود

آب در حوصله اش گوهر غلطان نشود

حرص جان می دهد از بهر پریشان گردی

مور قانع به کف دست سلیمان نشود

هرکه را جوهر ذاتی نبود جامۀ فتح

به که چون تیغ درین معرکه عریان نشود

چه خیال است که صائب ز سخن گردد سیر؟

تشنه سیراب ز سرچشمۀ حیوان نشود

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها