هر دلی را که محبت صدفِ راز کند

صائب تبریزی- غزل شماره 3530

هر دلی را که محبت صدفِ راز کند

زخمش از تیغ محال است دهن باز کند

عاشق از سرزنش خلق چرا اندیشد؟

شمع جایی که زبان در دهن گاز کند

کوه تمکین ترا ناله بود خندۀ کبک

به چه امید کسی درد دل آغاز کند؟

از لطافت نشود حسن مصور، ورنه

سنگ را تیشۀ من آینه پرداز کند

شد ز پرواز پریشان پر و بالم، کو عشق

که مرا جمع به سرپنجۀ شهباز کند؟

در سراپردۀ اسرار نفس محرم نیست

چشم گویای تو خون در دل غماز کند

جگر سوخته را نالۀ گرم است علاج

حشرِ خاکستر من شعلۀ آواز کند

مهلت عمر کم و وقت بهاران تنگ است

غنچه در پوست مگر برگ سفر ساز کند

نرود گرد یتیمی ز جبین گهرش

چون صدف هر که به دریوزه دهن باز کند

کی رسد نوبت ناز تو به ارباب نیاز؟

که ترا هر سر مو بر دگری ناز کند

می کند هر سخنی باز دهن را صائب

سخنی کو که ز خاطر گرهی باز کند؟

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها