ورود-ثبت نام

نه غم خار و نه اندیشۀ خارا دارند

صائب تبریزی- غزل شماره 3511

نه غم خار و نه اندیشۀ خارا دارند

رهنوردان تو پیشانی صحرا دارند

به زر و سیم جهان چشم نسازند سیاه

پا به گنج گهر از آبلۀ پا دارند

وادایی نیست که صد بار بر او نگذشتند

گرچه از خواب گران سلسله برپا دارند

فکر زاد سفر از دوش خود انداخته اند

توشه از لخت دل خویش مهیا دارند

چون صدف کاسۀ دریوزه به دریا نبرند

روزی خود طمع از عالم بالا دارند

مهر بر لب زده چون غنچه و رنگین سخنند

چشم پوشیده و صدگونه تماشا دارند

کودکانی که درین دایره سرگردانند

بر سر جوز تهی اینهمه غوغا دارند

یک جهت تا نشوی بر تو نگردد روشن

کاین مخالف سفران روی به یک جا دارند

خار در دیدۀ موری نتوانند شکست

در خراش جگر خود ید طولی دارند

پردۀ گنج شود خانه چو ویران گردد

مردم از سیل فنا شکوۀ بیجا دارند

صائب این دامن پر گل که بهار آورده است

مزد خاری است که این طایفه در پا دارند

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها