
صائب تبریزی- غزل شماره 2815
به هر آب تُنُک کی همت من آشنا گردد؟
من و بحری که از یک موجش این نُه آسیا گردد
خودی سرگشته دارد راه پیمایان عالم را
ز خود هر کس که پا بیرون گذارد رهنما گردد
چه رسم است این که هر کس از سعادت بهره ای دارد
برای استخوانی گرد عالم چون هما گردد
قفس هم می تواند مانع از پرواز شد ما را
اگر شیرازۀ آتش ز نقش بوریا گردد
درین گلشن که رنگ و بو ز هم بیگانگی دارد
کسی تا کی به دنبال نسیم آشنا گردد؟
گرانبار تعلق کاروانسالار می خواهد
چه لازم بوی پیراهن به دنبال صبا گردد؟
اگر دل را ز تن خواهی جدا، بر آه زور آور
که روز باد، کاه از دانه در یک دم جدا گردد
محال است این که پیکان ترا از دل برون آرد
اگر سنگ ملامت سر به سر آهن ربا گردد
سکندر می کند دریوزه آب از خضر، زین غافل
کز اکسیر قناعت آبرو آب بقا گردد
مبادا هیچ کس را روز سختی در کمین یارب
دل گندم دو نیم از بیم سنگ آسیا گردد
دل از رد و قبول هر دو عالم کنده ام صائب
پر کاهی ندارم تا وبال کهربا گردد



