صائب تبریزی- غزل شماره 2791
نه از روی بصیرت سایۀ بال هما افتد
سیه مست است دولت، تا کجا خیزد کجا افتد
ید بیضاست باد صبح را در غنچه وا کردن
نماند در گره کاری که با دست دعا افتد
ز خارستانِ دنیا دامن خود جمع چون سازد؟
تن زاری که در ششدر ز نقش بوریا افتد
مگس را شوق شکر می شود از زهر چشم افزون
ز راندن خیره تر گردد گدا چون بی حیا افتد
نمی باشد فراغ بال جز در ساده لوحیها
که مرغ دوربین از سایۀ خود در بلا افتد
چه خونها می کند در دل نگه را روی گلرنگش
چرا با آشنایان کس چنین ناآشنا افتد؟
سیه گردید عالم در نظر یعقوب را صائب
مبادا از عزیزان هیچ کس یارب جدا افتد



