
صائب تبریزی- غزل شماره 1215
وقت آن کس خوش که لب را بر لب پیمانه بست
جبهه را چون خشت بر خاک در میخانه بست
با سیه چشمان نمی جوشد دل مجنون ما
داغ خونها خورد تا خود را بر این دیوانه بست
وعدۀ بوس آرزوی تشنه را در خواب کرد
دیدۀ این طفل را شیرینیِ افسانه بست
گر ملایم بگذری از مشهد ما عیب نیست
شمع نخل موم بهر ماتم پروانه نیست
چون نپیچاند به افسون دست گستاخ مرا؟
زلف طرّاری که بتواند زبان شانه نیست
خاک ما از عافیت آباد خاموشان بود
حرف نتوان بر لب ما چون لب پیمانه بست
می کنی منع سرشک از دیدۀ خونبار من
جز تو ای مژگان که در بر روی صاحبخانه بست؟
محتسب دست تعدّی گر چنین سازد دراز
در گلوی شیشه خواهد سبحۀ صد دانه بست



