ورود-ثبت نام

با دهان خشک هر کس خندهٔ تر می‌زند

صائب تبریزی- غزل شماره 2503

با دهان خشک هر کس خندهٔ تر می‌زند

ساغر تبخاله‌اش پهلو به کوثر می‌زند

سیرچشمان را نسازد تنگدستی دربدر

حلقه خود را از تهی چشمی به هر در می‌زند

می‌کند خاکسترم در لامکان پرواز و شوق

همچنان بر آتشم دامان محشر می‌زند

شد ز سودا استخوان پهلوی من بس که خشک

گر کنم بستر ز سنگ خاره مسطر می‌زند

در زمان عقد دندان و لب جان بخش تو

در صدفها پیچ و تاب رشته گوهر می‌زند

می‌فزاید حرص را نعمت که در دریای شهد

دست و پا مور حریص از بهر شکّر می‌زند

آن که گل بر سر زند، غافل که هنگام زدن

دست را با شاخ گل یکبار بر سر می‌زند

چون علم در راستی هر کس سرآمد گشته است

بی‌محابا غوطه در دریای لشکر می‌زند

هرکه می‌گوید حدیث عشق با افسردگان

از تهی‌ مغزی به خون مرده نشتر می‌زند

گرچه صائب بستر و بالین من از آتش است

مرغ روح من ز خامی همچنان پر می‌زند

 

 

 

نویسندگان :

نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.