
صائب تبریزی- غزل شماره 2481
گوشه گیرانی که رو در خلوت دل کردهاند
رشتۀ جان را خلاص از مُهره گل کردهاند
اهل دنیا در نظربازی به اسباب جهان
حلقهای هر لحظه افزون بر سلاسل کردهاند
کارافزایان که دنبال تکلّف رفتهاند
زندگیّ و مرگ را بر خویش مشکل کردهاند
بر رخ بیپردۀ مقصود، کوته دیدگان
پردهها افزون ز دامان وسایل کردهاند
مدّ احسان میشمارند این گروه تنگچشم
چین ابرویی اگر در کار سایل کردهاند
از ورق گردانی افلاک فارغ گشتهاند
خردهبینانی که سیر نقطۀ دل کردهاند
دوربینانی که نبض ره به دست آوردهاند
خار را از پای خود بیرون به منزل کردهاند
گوشه گیرانی که دل را از هوس نزدودهاند
خلوت خود را ز فکر پوچ، محفل کردهاند
از پی روپوش، واصل گشتگان همچون جرس
نالههای خونچکان در پای محمل کردهاند
لنگر تسلیم از دست تو بیرون رفته است
ورنه از موج خطر بسیار ساحل کردهاند
کشتگان عشق اگر دستی برون آوردهاند
خونبهای خویش در دامان قاتل کردهاند
در بهار بیخزان حشر، با صد شاخ و برگ
سبز خواهد گشت هر تخمی که در گل کردهاند
چشم میپوشند صائب از تماشای بهشت
رهنوردانی که سیر عالم دل کردهاند



