غافلی کز دل نفس بی‌یاد یزدان می‌کشد - ادبستان شعر پارسی % %

غافلی کز دل نفس بی‌یاد یزدان می‌کشد

صائب تبریزی- غزل شماره 2446

 

غافلی کز دل نفس بی‌یاد یزدان می‌کشد

دلو خود خالی برون از چاه کنعان می‌کشد

در بیابانی که ما سرگشتگان افتاده‌ایم

پای حیرت گردباد آنجا به دامان می‌کشد

گر به ظاهر زاهد از دنیا کند پهلو تهی

از فریب او مشو غافل که میدان می‌کشد

از تزلزل قدر آسایش شود ظاهر که خاک

توتیا گردد به چشم هرکه طوفان می‌کشد

دیدۀ مغرور ما مشکل‌ پسند افتاده است

ورنه مجنون ناز لیلی از غزالان می‌کشد

آتش یاقوت را دست تظلّم کوته است

از چه قاتل دامن از خاک شهیدان می‌کشد؟

تا نگردد غافل از حال گرفتاران خویش

عشق چندی ماه کنعان را به زندان می‌کشد

رو نمی‌گرداند از چین جبین نفس خسیس

این گدای خیره چوب از دست دربان می‌کشد

نخل بارآور ز زیر بار می‌آید برون

جذبۀ دیوانه سنگ از دست طفلان می‌کشد

می‌رسد آزار بدگوهر به روشن‌ گوهران

پنجهٔ خونین به روی بحر مرجان می‌کشد

تا صف مژگان آهو چشم ما را دیده است

خط ز مژگان بر زمین خورشید تابان می‌کشد

ناتوانان بر زبردستان عالم غالبند

آب خود از زهرۀ شیر این نیستان می‌کشد

هرکه صائب همچو مجنون ذوق رسوایی چشید

منّت رطل گران از سنگ طفلان می‌کشد

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤