
صائب تبریزی- غزل شماره 2447
بر زمین از ناز زلف او چو دامان میکشد
بوی پیراهن سر خود در گریبان میکشد
طرّۀ شمشاد را در خاک و خون خواهم کشید
شانه پُردستی در آن زلف پریشان میکشد
گر خزان بر چهره رنگی دارد از گلزار عشق
انتقام عندلیبان از گلستان میکشد
ما سبکروحان به بوی سیب غبغب زندهایم
سبزۀ ما آب از چاه زنخدان میکشد
تا نمی باقی بود در جویبار آبله
پای ما کی دست از خار مغیلان میکشد؟
یاد مژگان تو هر شب در حریم سینهام
شانه از نشتر به زلف رشتۀ جان میکشد
در حریم خلد اگر با حور همزانو شود
خاطر صائب به خوبان صفاهان میکشد



