هر سخنسازی به آن آیینه رو همخانه شد

صائب تبریزی- غزل شماره 2431

هر سخنسازی به آن آیینه رو همخانه شد

طوطی بی طالع ما سبزۀ بیگانه شد

حلقۀ بیرون در گشتم حریم زلف را

استخوانم گرچه از زخم نمایان شانه شد

توتیا شد سنگ طفلان و جنون من بجاست

در کدامین ساعت سنگین، دلم دیوانه شد؟

بیخودی از خودپرستیها به فریادم رسید

دامنم چون صبح پاک از گریۀ مستانه شد

بر دوبینان کار در دریای وحدت مشکل است

ورنه ما را هر حبابی خلوت جانانه شد

از شراب لعل شد کان بدخشان سینه اش

چون سبو با دست خالی هر که در میخانه شد

یک خم می بود عالم تا اثر از ما نبود

خشک شد دست سبو تا خاک ما پیمانه شد

برگ عیش حسن از دامان پاک عاشق است

نخل ماتم می شود شمعی که بی پروانه شد

فکر آب و نان برآورد از حضور دل مرا

از بهشت آواره آدم از فریب دانه شد

چشم ما روزی که شد با چین ابرو آشنا

جوهر شمشیر، ما را ابجد طفلانه شد

خار خار آرزو در جان هر کس ریشه کرد

زود چون خاشاک خواهد خرج آتشخانه شد

دل شد از نظّارۀ روی عرقناکش خراب

آخر آن گنج گهر سیلاب این ویرانه شد

حسن از گستاخی ما رفت در ابر نقاب

شمع در فانوس از بیتابی پروانه شد

سرگذشت زندگیّ و مرگ از صائب مپرس

مدّتی در خواب غفلت بود تا افسانه شد

 

 

 

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها