
صائب تبریزی- غزل شماره 2373
شورش سودا مرا از قید تن آزاده کرد
از سر خُم خشت را آواره جوش باده کرد
کم نشد چون غنچۀ گل برگ عیش از خانه اش
هر که از گلشن قناعت با دل نگشاده کرد
خاکساری سایه را باشد حصار عافیت
چرخ نتواند ستم بر مردم افتاده کرد
بر لبش از مِهر تابان مُهر خاموشی زدند
صبح از نقش کواکب تا ورق را ساده کرد
دامن افتادگی از کف مده کاین کیمیا
از برای سربلندان خاک را سجّاده کرد
پشت بر دیوار دادم تا نظر کردم که بحر
از صدف گهوارۀ دُرّ یتیم آماده کرد
می شود صائب به اندک جنبشی پا در رکاب
هر که چون نخل خزان برگ سفر آماده کرد



