تومان۲۰۰,۰۰۰

تومان۴۵۰,۰۰۰

تومان۳۵۰,۰۰۰

تومان۲۸۰,۰۰۰

تومان۲۰۰,۰۰۰

بیش شد از چوب گل سودا منِ دیوانه را

صائب تبریزی- غزل شماره 226

بیش شد از چوب گل سودا منِ دیوانه را

شعله ور سازد خس و خاشاک، آتشخانه را

می کند روشن نظر بستن دل فرزانه را

چشم روزن می کند تاریک این غمخانه را

نیست پروای دل ویرانِ من جانانه را

گنج هیهات است آبادان کند ویرانه را

پنجۀ مشکل گشایان را نمی پیچد اجل

خشکی دست از گشایش نیست مانع شانه را

مستی بلبل ز شاخ گل نمی دارد خمار

نشأه بیش از باده باشد جلوۀ مستانه را

داغْ دلها را ز چشم بد سپرداری کند

نیلِ چشمِ زخم باشد جغد، این ویرانه را

چون نجوشد دل به درد و داغ ناکامی، که شد

سوختن بال و پر نشو و نما این دانه را

دردِ سر بسیار دارد قیل و قال باطلان

لازم افتاده است صندل زین سبب بتخانه را

خواب چون افتاد سنگین، حاجت پا سنگ نیست

می کند کوتاه صبح نوبهار افسانه را

عاشقان را سردی معشوق بر دل بار نیست

شمع کافوری کند سرگرمتر پروانه را

در سواد شهر، سودا همچو خون مرده است

دامن صحراست باغ دلگشا دیوانه را

تا سرم گرم از شراب عشقْ چون مجنون شده است

نالۀ نی می شمارم نعرۀ شیرانه را

سنگ می بارد ز وحشت از در و دیوار شهر

دامن صحرا بود دارالامان دیوانه را

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها