
صائب تبریزی- غزل شماره 2118
در عالم فانی که بقا پا به رکاب است
گر زندگی خضر بود نقش بر آب است
از مردم دنیا طمع هوش مدارید
بیداری این طایفه خمیازۀ آب است
چون کوه، بزرگان جهان آنچه به سایل
بی منّت و بی فاصله بخشند، جواب است!
در مشرب ما خاک نشینان قناعت
در آب رگ تلخی اگر هست گلاب است
در چشم گرانخواب، کتاب است کم از خشت
در دیدۀ بیداردلان خشت کتاب است
مستی که ز خونابۀ دلهاست شرابش
دود دل ما در نظرش دود کباب است
زان در نظر خلق عزیزست، که گوهر
قانع شده از بحر به یک قطرۀ آب است
آن را که ز کیفیّت دیدار خبر یافت
هر شسته عذاری به نظر عالم آب است
هر چند که در خانه ز آب است خرابی
در دیدۀ ما خانۀ بی آب خراب است
چون ریگ روان نرم روان مانده نگردند
وامانده گی راهنوردان ز شتاب است
صائب به اثر زنده ز مرده است نکوتر
دستی که عطایی نکند پایِ به خواب است



