دستی به جام بادۀ حمرایم آرزوست - ادبستان شعر پارسی % %

دستی به جام بادۀ حمرایم آرزوست

صائب تبریزی- غزل شماره 1951

 

دستی به جام بادۀ حمرایم آرزوست

دست دگر به گردن مینایم آرزوست

چون ریگ، سیر دامن صحرایم آرزوست

تخت روان ز آبلۀ پایم آرزوست

از تنگنای شهر دل من سیاه شد

مشق جنون به دامن صحرایم آرزوست

پرگاروار با قدم آهنین خویش

گشتن به گرد نقطۀ سودایم آرزوست

تا از جگر برآورم این خارها که هست

از دهر سوزنی چو مسیحایم آرزوست

گردد ز بیم سوختن خود کباب من

بیدرد را گمان که تماشایم آرزوست

نتوان به عیب خویش رسیدن ز راه چشم

آیینه داری از دل بینایم آرزوست

آیینه ام سیه شده از قحط همنفس

روشنگری ز طوطی گویایم آرزوست

امّید بوسه از دهن تنگ آن نگار

بیجاست گرچه، خواهش بیجایم آرزوست

زان دم که چشم من به سراپای او فتاد

گشتم تمام چشم و سراپایم آرزوست

عالم به چشم من دل فرعون گشته است

صبح امید ازان ید بیضایم آرزوست

صائب بهشت اگرچه نیاید به چشم من

دزدیده دیدن رخ زیبایم آرزوست

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤