پوچ است هر سری که نه در وی هوای توست

صائب تبریزی- غزل شماره 1946

 

پوچ است هر سری که نه در وی هوای توست

سهوست سجده ای که نه بر خاک پای توست

طبل رحیل هوش من آواز پای توست

حسرت نصیب دیدۀ من از لقای توست

در پرده های چشمِ شکرخوابِ صبح نیست

شیرینیی که در دو لب جانفزای توست

خون می کند عرق ز شفق هر صباح و شام

از بس که آفتاب خجل از لقای توست

در باز کردن در باغ بهشت نیست

فیضی که در گشودن بند قبای توست

ظرف وصال نیست من تنگ ظرف را

طبل رحیل هوش من آواز پای توست

خودداری سپند در آتش بود محال

خالی است جای من به حریمی که جای توست

هر شاخ گل که دست کند در چمن بلند

از روی صدق وردِ زبانش دعای توست

هر دل رمیده ای که بساط زمانه داشت

امروز در کمند دو زلف رسای توست

ره نیست در حریم تو هر خودپرست را

بیگانه هر که گشت ز خود آشنای توست

چون ترک دلبری ننمایند دلبران؟

چون هر کجا دلی که بود مبتلای توست

استادگی چگونه کند در نثار جان؟

صائب که مرگ و زندگیش از برای توست

 

 

 

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها