ماری است نی که مهرۀ دل بیقرار اوست - ادبستان شعر پارسی % %

ماری است نی که مهرۀ دل بیقرار اوست

صائب تبریزی- غزل شماره 1937

 

ماری است نی که مهرۀ دل بیقرار اوست

جاروب سینه ها نفس بی غبار اوست

هر چند کز دو دست شود باز عقده ها

واکردن گره به یک انگشت، کار اوست

در پرده سازهای دگر حرف می زنند

بی پرده حرف عشق سرودن شعار اوست

عیش و نشاط و خرّمی و عشرت و سرور

در زیر سایۀ علم پایدار اوست

جان می دهد به نغمۀ سیراب خلق را

آب حیات قطره ای از جویبار اوست

هر کشتی دلی که به گرداب غم فتاد

باد مرادش از نفس بیقرار اوست

بی برگ و برگ عیش برد عالمی ازو

بی بار و دوش اهل جهان زیر بار اوست

خوشوقت می کند به نفس اهل حال را

این باغ، تازه رو ز نسیم بهار اوست

گلگون باده دارد اگر تازیانه ای

هنگام سیر و دور، دم شعله بار اوست

چاه ذقن که آب شود دل ز دیدنش

مُهری ز محضر بدن داغدار اوست

دارد دم مسیح همانا در آستین

زینسان که زنده کردن دلها شعار اوست

از دیدۀ غزال رباینده تر بود

سوراخها که در بدن زرنگار اوست

صائب به هر دلی که خراشی ز درد هست

غافل مشو که سکّۀ دارالعیار اوست

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤