
صائب تبریزی- غزل شماره 1936
آن روی لاله رنگ که دل داغدار اوست
چشم سهیل، خال لب جویبار اوست
رنگی که ریخت در قدح لعل، آفتاب
ته جرعه ای ز لعل لب آبدار اوست
با آن فروغ حسن، جگر گوشۀ سهیل
برگ خزان رسیده ای از لاله زار اوست
هر شبنمی که هست درین باغ و بوستان
گل را بهانه ساخته آیینه دار اوست
گردون که نعل اوست در آتش ز آفتاب
چون سبزه زیر سنگ ز کوه وقار اوست
از دیدۀ نظارگیان می برد غبار
هر مصحف دلی که به خطّ غبار اوست
در هر دلی که ریشه کند پیچ و تاب عشق
پیوسته همچو زلف، سرش در کنار اوست
موج سراب می شمرد سلسبیل را
دلداده ای که تشنۀ بوس و کنار اوست
پیراهنش قلمروِ جولانِ یوسف است
هر پردۀ دلی که در او خارخار اوست
چینی که از جبین نگشاید به زور می
غافل مشو که سکّۀ دارالعیار اوست
خونابه ای که می چکد از مو به موی ما
بی اختیار دیده و دل، از فشار اوست
آن پادشاه حسن که منظور صائب است
خورشید، صید سلسلۀ مشکبار اوست



