گرچه از بیداد خسرو زین جهان فرهاد رفت

صائب تبریزی- غزل شماره 1370

 

گرچه از بیداد خسرو زین جهان فرهاد رفت

دولت او هم به اندک فرصتی بر باد رفت

خون عاشق مدّعی از سنگ پیدا می کند

بیستون تیغ از کمر نگشود تا فرهاد رفت

صید من کز ناتوانی بر زمین بسته است نقش

حیرتی دارم که چون از خاطر صیّاد رفت

داشت دلتنگی مرا چون غنچه در مهد امان

چون گل از بیهوده خندی خرمنم بر باد رفت

هر که چون قمری به طوق بندگی گردن نهاد

از ریاض آفرینش همچو سرو آزاد رفت

در نگاه اوّلین هر کس ز دنیا چشم بست

چون شرر خندان برون از عالم ایجاد رفت

نقش پای ماست بر عقل متین ما دلیل

می توان دانست هر جا خامۀ فولاد رفت

شکوۀ من چون حباب از انقلاب بحر نیست

کز هوای خود، سر بی مغز من بر باد رفت

از سهیل تربیت شد عاقبت کان عقیق

رنگ من یک چند اگر از سیلی استاد رفت

می شود پاک از گنه عاشق به هر صورت که هست

نقش شیرین خواهد از تردستی فرهاد رفت

هر که از سیل حوادث بیش شد زیر و زبر

با دل معمور صائب زین خراب آباد رفت

 

 

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها