
صائب تبریزی- غزل شماره 1897
عشق گهرشناس به دیوانه خوشترست
از بهر گنج، گوشۀ ویرانه خوشترست
زین حاجیان که گرد حرم طوف می کنند
بر گرد شمع گشتن پروانه خوشترست
نشنیده ای که می شکند سنگ، سنگ را؟
دیوانگی به مردم دیوانه خوشترست
باران ابرهای سفیدست تازه تر
از هوشیار ریزش مستانه خوشترست
در ابر از آفتاب توان فیض بیش برد
در پرده دیدن رخ جانانه خوشترست
از شمع بزم اگرچه ثبات قدم خوش است
در سوختن، شتاب ز پروانه خوشترست
در حاجت، آشنا درِ بیگانگی زند
در یوزۀ مراد ز بیگانه خوشترست
مستان نمی رسند به کیفیّت هوا
در نوبهار توبه ز پیمانه خوشترست
تیغ است در بریدن ره نعل واژگون
بهر خداپرست صنمخانه خوشترست
صائب ز دانه ها که درین دامگاه هست
از بهر صید، سبحۀ صد دانه خوشترست



