در غریبی دلم از یاد وطن خالی نیست

صائب تبریزی- غزل شماره 1613

در غریبی دلم از یاد وطن خالی نیست

غنچه هر جا بود از فکر چمن خالی نیست

روح در جسم من از شوق ندارد آرام

در گهر آب من از قطره زدن خالی نیست

چون سر زلف همان حلقۀ بیرون درم

گرچه یک مویم ازان عهد شکن خالی نیست

چشم بد را به لب خشک ز خود دور کنم

ورنه از خون جگر ساغر من خالی نیست

در سراپای تو هر گوشه که آید به نظر

از شکر خنده چو آن کنج دهن خالی نیست

حسن بیرنگ به هر کس ننماید خود را

ورنه در فصل خزان نیز چمن خالی نیست

اگر اندیشۀ معشوق هم آغوش بود

سر کشیدن به گریبان کفن خالی نیست

لب هر جام درین بزم لب منصورست

گرچه این معرکه از دار و رسن خالی نیست

داغ در زیر سیاهی بود از چشم ایمن

من و آن باغ که از زاغ و زغن خالی نیست

مصر را شوق وطن کرد به یوسف زندان

گرچه از چاه حسد خاک وطن خالی نیست

جوی خشکی است، چو ساقی نبود، شیشه و جام

از گل و سرو چه حاصل که چمن خالی نیست؟

جز سخن مغز دگر نیست درین عالم پوچ

این چه پوچ است که گویند سخن خالی نیست؟

لالۀ طور تجلّی است دل من صائب

هرگز از داغ جنون کاسۀ من خالی نیست

 

 

 

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها