آه من مدّ رسایی است که پایانش نیست - ادبستان شعر پارسی % %

آه من مدّ رسایی است که پایانش نیست

صائب تبریزی- غزل شماره 1595

 

آه من مدّ رسایی است که پایانش نیست

بخت من ابر سیاهی است که بارانش نیست

ابروی او مه عیدی است که دایم پیداست

کاکل او شب قدری است که پایانش نیست

همّت از مهر فراگیر که با یک ته نان

ذرّه ای نیست که شرمندۀ احسانش نیست

چشم شبنم به شکر خواب بهاران رفته است

خبر از پرتو خورشید درخشانش نیست

روی گرم آن که ندارد ز بزرگان جهان

آسمانی است که خورشید درخشانش نیست

از چه از کاهکشان طوق به گردن دارد؟

چرخ اگر فاختۀ سرو خرامانش نیست

گرچه برگ گلش از غنچه نمایان نشده است

شبنمی را نتوان یافت که حیرانش نیست

لب لعل تو چها می کند از شیرینی

وای بر شهدفروشی که مگس رانش نیست

گِردِ آن کعبۀ مغرور که صد قافله دل

خونبهای سر خاری ز مغیلانش نیست

چه خبر از دل آشفتۀ ما خواهد داشت؟

آن که پروای سر زلف پریشانش نیست

چهره هر چند به رنگ ورق گل باشد

بی خط سبز، سفالی است که ریحانش نیست

چشم شبنم ز هواداری گل روشن شد

یوسف ماست که پروای عزیزانش نیست

رشتۀ عمر ابد روی به کوتاهی کرد

راه خوابیدۀ زلف است که پایانش نیست

دست گستاخی من جرأت دیگر دارد

گل ازان باغ نچینم که نگهبانش نیست!

گرچه بیماری ازان چشم سیه می بارد

شیر را طاقت سر پنجۀ مژگانش نیست

چه قدر جلوه کند در دل تنگم صائب؟

آن که میدان فلک در خور جولانش نیست

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤