
صائب تبریزی- غزل شماره 1001
گوش گیران قفس را نکهت گلشن بس است
دیدۀ کنعانیان را بوی پیراهن بس است
ظلمت شبهای غم را لشکری در کار نیست
این سیاهی را فروغ بادۀ روشن بس است
عقل بیجا می کند پا از گلیم خود دراز
ذرّه را میدان جولان دیدۀ روزن بس است
از تنزّل می توان دادن فلک را خاکمال
خاکساری سدّ راه جرأت دشمن بس است
سیلیی خاموش سازد طفل بازیگوش را
عقل دعوی دار را یک رطل مردافکن بس است
چون نباشد دل به جای خود، زره دام بلاست
اهل جرأت را لباس جنگ، پیراهن بس است
نیست صائب دیدۀ ما بر فروغ عاریت
بیکسان را شمع بالین دیدۀ روشن بس است



