قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار شیدای گیلانی

اشعار شیدای گیلانی

شعر نخست :

 

چون نور در دو چشم و چون جان در تن منی

باغ منی ، بهار منی ، گلشن منی

من دشت بی کرانه ی عشقم،تو چون غزال

روز و شبان رها شده در دامن منی

نقش سکوت صبرم و در سایه ی توام

دست خدای عشقی و در گردن منی

با هر نگاه مست سخنگوی دلفریب

میخانه ی من و می مردافکن منی

با داغ بوسه ها شرر می زنی به جان

ای نازدانه دوست مگر دشمن منی ؟

آمیختی چنان به وجودم که هر نفس

پندارم آن که خفته به پیراهن منی

هرگز نهان ز منظر ” شیدا ” نمی شوی

چون نور در دو چشم و چو جان در تن منی

 


شعر دوم :

 

تنها اگر به خلوت رویا نشسته ام

شادم که با خیال تو تنها نشسته ام

سیمرغ وار بر قلل قاف آرزو

پنهان ز چشم مردم دنیا نشسته ام

چون باغبان به پای تو ای غنچه ی مراد

در بوستان عمر، شکیبا نشسته ام

شاهین اوج همتم، اما به حکم عشق

پیش کبوتری به تمنا نشسته ام

با داغ سینه سوز به دامان زندگی

مانند لاله در دل صحرا نشسته ام

دارم دلی شکسته و موجی ز اشک و خون

با قایق شکسته به دریا نشسته ام

ای آسمان، مخند به بخت سیاه من

خالم که روی چهره ی زیبا نشسته ام

عمرم گذشت و سختی جان را نگر که باز

در انتظار طلعت فردا نشسته ام

گفتم به غم که خانه ی ویرانه ات کجاست؟

گفتا ببین که در دل ” شیدا ” نشسته ام

 


شعر سوم :

 

خواهم ای گل خار گردم تا به دامانت نشینم

یا اگر خواهی به چشم دشمن جانت نشینم

گر بریزی خون من با غمزه گردم لعل احمر

همچو گردن بند بالای گریبانت نشینم

ور نماند غیر مشتی استخوان از پیکر من

شانه گردم در خم زلف پریشانت نشینم

استخوانم نیز خاکستر کند گر سوز هجران

چون غبار آرزو بر طاق ایوانت نشینم

می دهی خاکسترم را گر به باد نامرادی

سایه گردم زیر پای شمع رخشانت نشینم

سایه ام گر محو گردد پیش خورشید جمالت

خواب نوشین سحر گردم به مژگانت نشینم

گر شوی بیدار و بگشایی زهم پیوند مژگان

فتنه گردم،ناز گردم،روی چشمانت نشینم

عاقبت روزی که از ” شیدا ” اثر باقی نماند

شعر گردم در دهان شکر افشانت نشینم

 


شعر چهارم :

 

تنها نه پری پیكر و گل پیرهنی تو

بهتر ز گل و تازه‌تر از یاسمنی تو

با آن قد و بالای دل انگیز بلاخیز

آرایش هر گلشن و باغ و چمنی تو

در خواب خوشی بودی و با چشم تو گفتم

کای فتنه ی خوابیده مگر بخت منی تو ؟

دشنام تو تلخ آمده بر زاهد خودکام

بیچاره نداند که چه شیرین دهنی تو

آشفته مكن موی كه ترسم سر هر كوی

گویند كه آشوبگر انجمنی تو

پیش تو نفس می كشم آهسته كه دانم

چون غنچه نوخاسته نازك بدنی تو

آید سخنی نغز اگر بر لب شیدا

جان سخن این است که جان سخنی تو


واژگان کلیدی: محمد بی ریای گیلانی،محمد بیریای گیلانی،اشعار شیدای گیلانی،نمونه شعر شیدای گیلانی،شاعر شیدای گیلانی،شعرهای شیدای گیلانی،شعری از شیدای گیلانی،یک شعر از شیدای گیلانی،غزل غزلیات غزل های غزلی از شیدای گیلانی،شيداي گيلاني.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code