
شاطر عباس صبوحی قمی
غزل شماره 10
دیده در هجر تو شرمنده ی احسانم کرد
بس که شبها گهر اشک به دامانم کرد
عاشقان دوش ز گیسوی تو دیوانه شدند
حال آشفته ی آن جمع پریشانم کرد
تا که ویران شدم آمد به کفم گنج مراد
خانه ی سیل غم آباد که ویرانم کرد
شمهای از گل روی تو به بلبل گفتم
آن تُنُک حوصله رسوای گلستانم کرد
داستان شب هجران تو گفتم با شمع
آنقدر سوخت که زآن گفته پشیمانم کرد