قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار کامل شاعران / سهراب سپهری / زندگی خواب ها / پنجره ای در مرز شب و روز باز شد

پنجره ای در مرز شب و روز باز شد

سهراب سپهری – مجموعه زندگی خواب ها

شماره ۱۲

مرغ افسانه

پنجره ای در مرز شب و روز باز شد

و مرغ افسانه از آن بیرون پرید

میان بیداری و خواب

پرتاب شده بود

بیراهه ی فضا را پیمود

چرخی زد

و کنار مردابی به زمین نشست

تپش هایش با مرداب آمیخت

مرداب کم کم زیبا شد

گیاهی در آن رویید

گیاهی تاریک و زیبا

مرغ افسانه سینه ی خود را شکافت

تهی درونش شبیه گیاهی بود

شکاف سینه اش را با پرها پوشاند

وجودش تلخ شد

خلوت شفافش کدر شده بود

چرا آمد ؟

از روی زمین پر کشید

بیراهه ای را پیمود

. و از پنجره ای به درون رفت

مرد آنجا بود

انتظاری در رگ هایش صدا می کرد

مرغ افسانه از پنجره فرود آمد

سینه ی او را شکافت

و به درون رفت

او از شکاف سینه اش نگریست

درونش تاریک و زیبا شده بود

به روح خطا شباهت داشت

شکاف سینه اش را با پیراهن خود پوشاند

در فضا به پرواز درآمد

و اتاق را در روشنی اضطراب تنها گذاشت

مرغ افسانه بر بام گمشده ای نشسته بود

وزشی بر تار و پودش گذشت

گیاهی در خلوت درونش رویید

از شکاف سینه اش سر بیرون کشید

و برگ هایش را در ته آسمان گم کرد

زندگی اش در رگ های گیاه بالا می رفت

اوجی صدایش می زد

گیاه از شکاف سینه اش به درون رفت

و مرغ افسانه شکاف را با پرها پوشاند

بال هایش را گشود

. و خود را به بیراهه ی فضا سپرد

گنبدی زیر نگاهش جان گرفت

چرخی زد

و از در معبد به درون رفت

فضا با روشنی بیرنگی پر بود

برابر محراب

وهمی نوسان یافت

از همه ی لحظه های زندگی اش محرابی گذشته بود

و همه ی رویاهایش در محرابی خاموش شده بود

خودش را در مرز یک رویا دید

به خاک افتاد

لحظه ای در فراموشی ریخت

سر برداشت

محراب زیبا شده بود

پرتویی در مرمر محراب دید

تاریک و زیبا

ناشناسی خود را آشفته دید

چرا آمد ؟

بال هایش را گشود

و محراب را در خاموشی معبد رها کرد

زن در جاده ای می رفت

پیامی در سر راهش بود

مرغی بر فراز سرش فرود آمد

زن میان دو رویا عریان شد

مرغ افسانه سینه ی او را شکافت

و به درون رفت

زن در فضا به پرواز درآمد.

مرد دراتاقش بود

انتظاری دررگ هایش صدا می کرد

و چشمانش از دهلیز یک رویا بیرون می خزید

زنی از پنجره فرود آمد

تاریک و زیبا

به روح خطا شباهت داشت

مرد به چشمانش نگریست

همه ی خواب هایش در ته آنها جا مانده بود

مرغ افسانه از شکاف سینه ی زن بیرون پرید

و نگاهش به سایه ی آنها افتاد

گفتی سایه پرده ی توری بود

که روی وجودش افتاده بود

چرا آمد ؟

بالهایش را گشود

. و اتاق را در بهت یک رویا گم کرد

مرد تنها بود

تصویری به دیوار اتاقش می کشید

وجودش میان آغاز و انجامی در نوسان بود

وزشی ناپیدا می گذشت

تصویر کم کم زیبا می شد

و بر نوسان دردناکی پایان می داد

مرغ افسانه آمده بود

اتاق را خالی دید

و خودش را در جای دیگر یافت

آیا تصویر

دامی نبود

که همه ی زندگی مرغ افسانه در آن افتاده بود ؟

چرا آمد ؟

بالهایش را گشود

و اتاق را در خنده ی تصویر از یاد برد

مرد در بستر خود خوابیده بود

وجودش به مردابی شباهت داشت

درختی در چشمانش روییده بود

و شاخ و برگش فضا را پر می کرد

رگ های درخت

از زندگی گمشده ای پر بود

بر شاخ درخت

مرغ افسانه نشسته بود

از شکاف سینه اش به درون نگریست

تهی درونش شبیه درختی بود

شکاف سینه اش را با پرها پوشاند

بالهایش را گشود

و شاخه را در ناشناسی فضا تنها گذاشت.

درختی میان دو لحظه می پژمرد

اتاقی به آستانه ی خود می رسید

مرغی بیراهه ی فضا را می پیمود

و پنجره ای در مرز شب و روز گم شده بود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code